|
از دگردیسی تا پرواز،از پرواز تا سقوط
|
||
|
شاعرانه های ابوذر محمدی پیراهی |
یا نادرست
به چلیپا بود
پروانه ی سیاه و تشنه در آزمایشگاه
برای پاسخ به کنجکاوان کودن
که پروانه های سیاه چیستند...
هرچه
زمان را
نمی یابمت
سترون می کنم
هرچه آهنگ کوتاه آهت را
نمی شنومت...
چگونه چرا کی تا کجا چه ریختی
چون زیرا آنگاه آنجا آن ریختی
...............................................تیرباران می کنم
تمام پرسش و پاسخ های چلاق را...
و یک دادگاه صحرایی ترتیب می دهم
و برای "نقطه" همسر بر می گزینم
و حکم اعدام کسی را صادر می کنم که نداند "دم خوشه ی پروین" به دست کیست...
تو
روز به روز حالت بدتر می شود
اگر مثل من
به این همه روابط آشکار
آشفته بنگری
"چشم لرزه" نوعی زلزله در کره ی چشم است.
درست از وقتی که رفتی...
و درها را بستم
تا عطرت را با خودت نبری...
دارم می گندم
تجسمت می کنم
بازوانت را می گیرم
ودریغ
که مثل گوشت پخته شده از تنت جدا می شود...
تنها "اندیشه" مانده است...
تنها تصور روز های روشن
تنها
نام ها.
نه
گاه
عبور از خیابان
راننده های خوابزده
دست گرم تو....
تازگی ها
همیشه
خط عابر پیاده...
و دست تو
آونگ ثانیه های پوچ من
تازه ترین تعریف یک تشنه از آب است
_________________________________
عشق
نه آنکه زیر نورهای رنگارنگ کافی شاپ با اسکناس اندازه شود
و نه آنکه در بستر
در پی سردرگمی نورون ها
تشنجی شود برای خلسه ی اندیشه
عشق
آنکه دستانی شود که داستان آب و تشنه را رقم زند
در بیابانی که اندیشه ای بر می گزیندش
و تاریخی که از وجود چنین سپیداری بر پیکره تارش
شرم آگین می شود...
عشق
نه آنکه می ورزیش
آنکه می ورزدت!
و راهوارت نه...
که راهسازت است...
آهای غلامان سیه چرده ی عبوس
برایم
سالاری بیابید که غلامیش کنم
طلوع می کنی...
و تنها می شوم
سرد می شوی
گرم می شوم
چکه می کنی...
پاک می شوم...
این چگالش من و توست که آفتاب را بی محتوا کرده است
این دریغ من و توست که نورون ها را راکد کرده است
این ساعت من و توست که زود زود به قرار می رسد
و بی قراریمان فروکش می کند...
در این اوج...
به سقوط می اندیشم...
سقوط بهترین فرصت برای مرور خاطره هاست.....................
از کهنه ای به تازه
از تاریخی به جوانه ای
و آفتابی که ثابت است
آسمانی که همان است
دریغ که پای ما چسبیده به زمین است
درست وقتی دلت گرفت
به آسمان خیره شو
رد پرواز پرستوها
راستای نگاه دلتنگم است...
درست مثل کسی که نقد نشد....
بریزید
به هم...
تا کی
گسست،
پیوسته...
و ویرایش هرگز!؟
"ویرایش" از چشمان تو آفتاب می سازد
و من
دوباره آفتاب سوخته می شوم!
پیشکش به دوستم روستایی
بالا بیاوریم....
زودتر...
بالا بیاور...
میهنت را!
من صاحب یک زندگی کوتاه دونفره ی زردم که دارد بی رنگ می شود
جوری که با پاییز هم غریبه باشد...
با پاییز هم غریبه!
|
|