پروانه ها
گل ها
رنگ ها
و بوی خوش تو
و مهربانیت
و آونگی که ناتوان از کوفتن لحظه های ماست...
ما معاصریم
و دستمان خالیست
اینست که می توانیم اینچنین دست به دست هم بفشاریم
و آغوشمان بوی هیچ غیری را نمی دهد.
ما
از تکرار پروانه ها
گل ها
رنگ ها
و بوی هم
به هم مبعوث شدیم
و چنان ایمان آوردیم
که بت ها از شدت کفر
به صورت تاریخ تف کردند....آنقدر خشمگینانه که دندان های صنوعیشان بیرون افتاد
نگاه کن لیلی
دارند از گرسنگی می میرند
به حوض آب
و تصاویر ی که کنجکاوانه رویش می خزند
و آب
که آنها را به بازی می گیرد
نگاه کن؟
وهم
وهم به رایگان همیشه توی حوض آب شنا می
کند
و مخ خیال را می زند
و امر واقعی
آن بالا درگیر مرگ تدریجی اش است...
درگیر فرار
درگیر آنچه باید بشود
این پایین
حوض آب
صرفا یک آلبوم یادگاریست....
پرنده ها
تنها کسانی هستند که میان این دو می پرند
و می دانند
که عکس ماهی روی آب نمی افتد
مگر یک ماهی ماجراجو
که داستان برادران رایت را از بر باشد...
«وهم» تاریخ «واقعیت» است
تاریخ خاک بر سر هم
هیچ گاه فقط راست نگفته است
وهم یعنی واقعیت برود آرایشگاه،
وگرنه واقعیت
غلط می کرد اینچنین زیبا باشد
غلط می کرد!
آنگاه
بپیوند
....
همین!
که «هرگز»
یک راه کهنه است
و روی تخته سفید اتاقمان نوشته ای
«علت ها عاشق تجمعند...
و هر پیشامدی بی نهایت علت دارد!»
اجاره ی کفش های تنگ دیگران
چه گزاف است
فرا انسان...
ما
راز خواستن را به چنگ آوردیم
و در کتاب انسانک ها ثبتش نکردیم
بیا سفر کنیم
من حالم بد است
و پزشکان این مردم
تشخیص داده اند قرمه سبزی توی کله ام گندیده
بیا سفرکنیم
راهداران مبهوت سفرنامه ی مسافرانند...
به سادگی
خواهیم رفت
ما
پابه پای آفتاب
لبخند...
و راه می رقصد
و کمر باریکش را تاب می دهد...
گویی که نخستین مسافرانش هستیم
گویی که دانسته ایم
جز اینجا
جایی دیگر هم هست
جایی که لبخند
فعل صریحی از جنس نخواستن است...
نه به شب بر می خوریم
نه به ستاره های طالعمان
ما
پا به پای آفتابیم
و سرنوشتمان چیزی جز سنگنبشته های طالعمان است....
می رویم...
و از هیچ قریه ای
سوغاتی
برای هیچ کسی نمی بریم...
و سفرنامه نمی نویسیم...
سفرنامه ی ما...
جای بوسه های ماست...
آه...
انسان واره ها...
ما را روایت نکنید...
ما دلیل کم ادعای صبحیم!
همانم که در کودکی اش بجای آفتاب و آیینه و پدر
تانک می کشیدم...
من
و لالایی هق هق آلود مادرم
جیغ بی پاسخ جغجغه ام
پدر
حدیث طویل مرز
چه مومنانه به رسالتش پا فشرد
و تو را
معنای «فاصله» کرد...
و بی تو
هیچ کس نقاشی مرا نگاه نکرد...
پدر
وظیفه ی کیست که نمره ی مرا بدهد؟
آیینه یک آیینه است
اما آیا من، من هستم؟
واو به واو این همه نقل قول
(که مادر بزرگ ها
برای فراموشی پادردشان،اساطیریشان کرده اند)
و مو به موی من
زیر سوال رفته است...
آیینه یک «آیینه» است
اما آیا درست همان است که هست؟
من قرائت جدیدی از آن همه نقل قول مادربزرگانه خواهم فروخت...
و با کمی از پولش یک مقدار شراب خضر خواهم خرید!
آیینه «یک» آیینه است
اما آیا درست همین است که می بینم؟
زمان پیش رونده است
و خوشبختی،تجربه ی یک حس مانا در لحظه ی خواستن «تو«
در قلب دنج من است
آیینه یک آینه «است »
آیا می توانید ثابت کنید که «است» است؟
چرا برای این همه «است» مزایده برگزار نکنم؟
ببین ساقی
من تعبیر تازه ی غروب شمع در شراب را
برایت شعر می کنم
که چه بی دریغ و چه ساده
از کاستی من کاستی...
و تو
مرا برهان
به بوسه ای
از اظطراب گزاره های ناگزیر و بی گریز
آدم که مست می شود
زمان کند می گذرد
ساقی چرا ایستاده ای؟
مگرمن من نیستم؟
کوچک شو
که در محاسبه ی «میانگین»ها بی اثر شوی
و آنقدر نامفهوم باش،
که تنها در نقطه چین ها ادامه بیابی...
من
خواهم آمد
و برایت خواهم گفت که در سرزمین اردیبهشتی من
هر چیز در یک جمله ی عمومی بزرگ
صدق می کند...
و از آن جهت فلاسفه ی سرزمین من
هرگز زحمت دلیل تراشی نکشیده اند...
ما شهود می کنیم...
و تنها با یک نگاه
حدس می زنیم که کدام پرنده از میان کوچندگان هزاران تایی...
فردا قلبش می گیرد
و کدام پرنده عاشق می شود...
و سال بعد نوبت کدام انقلاب عظیم مردمیست...
مادرم
یک لیوان چای غلیظ لطفا
پسرت قلبش را
به سرطان می بخشد...
زیرا که هیچ کس چون او
یک خواهند ه ی تمام عیار نیست....
پسرت شهود کردن می داند...
این کافی نیست؟
از همین است که پی برده است...
پی برده است...
پی برده است.
که کدام پرنده از میان کوچندگان هزاران تایی...
فردا قلبش می گیرد
و کدام پرنده عاشق می شود...
در همان جنگ جهانی دوم پاره شد...
و مامان قرن
به علت استفاده از مواد آرایشی زیاد
چشمانش آنقدر کم سوست...
که نمی بیند چه بلایی سر قرن آمده...
و قرن
ناراحت است...
که محتویات زیر خشتکش
ممکن است فردا پس فردا
خنده ی دوستانش را درآورد...
و گریه می کند
که کاش به جای این همه تحصیلات....
پايان راه بود...
امشب کفش هاي ما با يک خداحافظي دردناک تمام شدند...
و به اقيانوس زديم با کشتي تو...
آهاي ناخداي خواب آلود...
کجاي اقيانوس گم شديم؟
و
فانوس هاي دريايي
کجاي اقيانوس را مبدا ناميدند
که نقشه هاي ما در بدمستي آبها مي جويندش....
من دريازده خواهم شد...
مبداء ما،در روياي پريشان مقصدمان،مثل يک پازل ناقص،
بي معناست...
من دريا زده شده ام...
هاي...
ناخدا...
خودت مي داني که براي بشر
سير تبديل غدا به گُه
از واجبات است...
و سفر...
تنها داستان کسانيست که هنگام ديدن غول چراغ..
بدون درنگ سه آرزو مي کنند...
من دريازده بودم!!!