تبليغاتX
از دگردیسی تا پرواز،از پرواز تا سقوط
 
از دگردیسی تا پرواز،از پرواز تا سقوط
 
 
شاعرانه های ابوذر محمدی پیراهی
 
درست

یا نادرست

به چلیپا بود

پروانه ی سیاه و تشنه در آزمایشگاه

برای پاسخ به کنجکاوان کودن

که پروانه های سیاه چیستند...

 |+| نوشته شده در  شنبه 1388/08/09ساعت 18:19  توسط ابوذر محمدی پیراهی  | 
سترون می کنم

هرچه

زمان را

نمی یابمت

                سترون می کنم

                                     هرچه آهنگ کوتاه آهت را

                                                                         نمی شنومت...

چگونه چرا کی تا کجا چه ریختی

چون زیرا آنگاه آنجا آن ریختی

...............................................تیرباران می کنم

تمام پرسش و پاسخ های چلاق را...

و یک دادگاه صحرایی ترتیب می دهم

و برای "نقطه" همسر بر می گزینم

و حکم اعدام کسی را صادر می کنم که نداند "دم خوشه ی پروین" به دست کیست...

تو

روز به روز حالت بدتر می شود

اگر مثل من

به این همه روابط آشکار

آشفته بنگری

"چشم لرزه" نوعی زلزله در کره ی چشم است.

 |+| نوشته شده در  شنبه 1388/08/02ساعت 0:17  توسط ابوذر محمدی پیراهی  | 
دارم می گندم...

درست از وقتی که رفتی...

و درها را بستم

تا عطرت را با خودت نبری...

دارم می گندم

تجسمت می کنم

بازوانت را می گیرم

ودریغ

که مثل گوشت پخته شده از تنت جدا می شود...

تنها "اندیشه" مانده است...

تنها تصور روز های روشن

تنها

نام ها.


 |+| نوشته شده در  شنبه 1388/07/04ساعت 11:48  توسط ابوذر محمدی پیراهی  | 
همیشه

نه

گاه

عبور از خیابان

راننده های خوابزده

دست گرم تو....

تازگی ها

همیشه

خط عابر پیاده...

و دست تو

آونگ ثانیه های پوچ من

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 1388/06/30ساعت 18:37  توسط ابوذر محمدی پیراهی  | 
عشق

تازه ترین تعریف یک تشنه از آب است

_________________________________

عشق
نه آنکه زیر نورهای رنگارنگ کافی شاپ با اسکناس اندازه شود
و نه آنکه در بستر
در پی سردرگمی نورون ها
تشنجی شود برای خلسه ی اندیشه
عشق
آنکه دستانی شود که داستان آب و تشنه را رقم زند
در بیابانی که اندیشه ای بر می گزیندش
و تاریخی که از وجود چنین سپیداری بر پیکره تارش
شرم آگین می شود...
عشق
نه آنکه می ورزیش
آنکه می ورزدت!
و راهوارت نه...
که راهسازت است...
آهای غلامان سیه چرده ی عبوس
برایم

سالاری بیابید که غلامیش کنم


 |+| نوشته شده در  شنبه 1388/06/21ساعت 9:21  توسط ابوذر محمدی پیراهی  | 
از میان استکان چای غلیظ من

طلوع می کنی...

و تنها می شوم

سرد می شوی

گرم می شوم

چکه می کنی...

پاک می شوم...

این چگالش من و توست که آفتاب را بی محتوا کرده است

این دریغ من و توست که نورون ها را راکد کرده است

این ساعت من و توست که زود زود به قرار می رسد

                                              و بی قراریمان فروکش می کند...

در این اوج...

به سقوط می اندیشم...

سقوط بهترین فرصت برای مرور خاطره هاست.....................

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 1388/06/17ساعت 10:12  توسط ابوذر محمدی پیراهی  | 
از خانه ای به خانه ای دیگر

از کهنه ای به تازه

از تاریخی به جوانه ای

و آفتابی که ثابت است

آسمانی که همان است

دریغ که پای ما چسبیده به زمین است

درست وقتی دلت گرفت

به آسمان خیره شو

رد پرواز پرستوها

راستای نگاه دلتنگم است...


 |+| نوشته شده در  دوشنبه 1388/06/02ساعت 12:15  توسط ابوذر محمدی پیراهی  | 
آنکه نقد نشود فاسد می شود

درست مثل کسی که نقد نشد....

بریزید

به هم...

تا کی

گسست،

پیوسته...

و ویرایش هرگز!؟

"ویرایش" از چشمان تو آفتاب می سازد

و من

دوباره آفتاب سوخته می شوم!


 |+| نوشته شده در  شنبه 1388/05/24ساعت 19:46  توسط ابوذر محمدی پیراهی  | 
به سوی پنجره می روم...
جایی که "بیرون" را در آن قاب کرده ام
برای "یادگاری"
زندگی مثل یک عینک شکسته که نور را شکست می دهد "واقعی" است...
مثل راهی که من می روم
و خانه ای که از همه جا دور تر است
و آرزوهایی که به فهرست تاریخی آرزوهای دست نیافتنی افزوده می شود
زندگی
مثل لمس کسی که دوستت دارد واقعیست
و مثل زخمی که تا ابد بر قلبت است
آهای...
یک ساعت خواب نیاز دارم!

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 1388/05/15ساعت 12:16  توسط ابوذر محمدی پیراهی  | 
 

                                                                                            پیشکش به دوستم روستایی

بالا بیاوریم....
زودتر...
بالا بیاور...
میهنت را!
من صاحب یک زندگی کوتاه دونفره ی زردم که دارد بی رنگ می شود
جوری که با پاییز هم غریبه باشد...
با پاییز هم غریبه!

 |+| نوشته شده در  یکشنبه 1388/05/04ساعت 13:14  توسط ابوذر محمدی پیراهی  | 
 
  بالا