|
از دگردیسی تا پرواز،از پرواز تا سقوط
|
||
|
شاعرانه های ابوذر محمدی پیراهی |
آنسان که اگر فراخواندیم
تعبیر تازه ای باشم از "شوق"
و اگر بدرود گفتی
تفسیر تازه ای باشم از بدرقه!
و اگر هیچ نگفتی
در التهاب شاید و نشاید
تصویری تازه از یک دیوانه!
کنارم بایست
جوری که ربایشت را حس کنم
و نور میانمان
گرانیده شود.
هیچ نخواه!
چیزی نیاز نیست
"جهان به دست های خالی می چسبد"
دستت را به دستم بده
تا دوجهان موازی را
به شکاکان
یاد آور شویم
سرآغاز زندگیست
آنگاه که به دور اشاره می کنی
کنار تو می ایستم
به غروبی دل بسته ایم که سرمستیش دیری نمی پاید
و ثانیه ها دارند لبریز می شوند
می اندیشم
همیشه فاصله است
میان آنچه که "می خواهم" و آنچه که "انجام می دهم"
مردان میهنم را خفه کنید
روزی
فرزندانشان
آن ها را
با خون روایت می کنند
همان روزهاست
که
من
تو
را
می یابم
رهایی سترون
تقدم نور بر آیینه
صاحب ساعت های بی رمق آدینه!
تازه تازه باید پوسید
وقتی آرام آرام عصبی می شوند
دوستان سابق، سروران کنونی!
مهربانم،
در کدام آیینه رخت را به اشتباه به تصویر کشیدند که دیگر خودت را حتی
نمی شناسی؟
و این غریبه ای که به دوش می کشی
چه آفتی بر دلت زده است که
قاعده ی عشق تمام تن را نمی تپد!
من
آفاق را جستجو خواهم نمود
و اثری از تو خواهم یافت
آن هنگام که
"بودی"!
یا نادرست
به چلیپا بود
پروانه ی سیاه و تشنه در آزمایشگاه
برای پاسخ به کنجکاوان کودن
که پروانه های سیاه چیستند...
هرچه
زمان را
نمی یابمت
سترون می کنم
هرچه آهنگ کوتاه آهت را
نمی شنومت...
چگونه چرا کی تا کجا چه ریختی
چون زیرا آنگاه آنجا آن ریختی
...............................................تیرباران می کنم
تمام پرسش و پاسخ های چلاق را...
و یک دادگاه صحرایی ترتیب می دهم
و برای "نقطه" همسر بر می گزینم
و حکم اعدام کسی را صادر می کنم که نداند "دم خوشه ی پروین" به دست کیست...
تو
روز به روز حالت بدتر می شود
اگر مثل من
به این همه روابط آشکار
آشفته بنگری
"چشم لرزه" نوعی زلزله در کره ی چشم است.
درست از وقتی که رفتی...
و درها را بستم
تا عطرت را با خودت نبری...
دارم می گندم
تجسمت می کنم
بازوانت را می گیرم
ودریغ
که مثل گوشت پخته شده از تنت جدا می شود...
تنها "اندیشه" مانده است...
تنها تصور روز های روشن
تنها
نام ها.
نه
گاه
عبور از خیابان
راننده های خوابزده
دست گرم تو....
تازگی ها
همیشه
خط عابر پیاده...
و دست تو
آونگ ثانیه های پوچ من
تازه ترین تعریف یک تشنه از آب است
_________________________________
عشق
نه آنکه زیر نورهای رنگارنگ کافی شاپ با اسکناس اندازه شود
و نه آنکه در بستر
در پی سردرگمی نورون ها
تشنجی شود برای خلسه ی اندیشه
عشق
آنکه دستانی شود که داستان آب و تشنه را رقم زند
در بیابانی که اندیشه ای بر می گزیندش
و تاریخی که از وجود چنین سپیداری بر پیکره تارش
شرم آگین می شود...
عشق
نه آنکه می ورزیش
آنکه می ورزدت!
و راهوارت نه...
که راهسازت است...
آهای غلامان سیه چرده ی عبوس
برایم
سالاری بیابید که غلامیش کنم
|
|