کوچک شو
که در محاسبه ی «میانگین»ها بی اثر شوی
و آنقدر نامفهوم باش،
که تنها در نقطه چین ها ادامه بیابی...
من
خواهم آمد
و برایت خواهم گفت که در سرزمین اردیبهشتی من
هر چیز در یک جمله ی عمومی بزرگ
صدق می کند...
و از آن جهت فلاسفه ی سرزمین من
هرگز زحمت دلیل تراشی نکشیده اند...
ما شهود می کنیم...
و تنها با یک نگاه
حدس می زنیم که کدام پرنده از میان کوچندگان هزاران تایی...
فردا قلبش می گیرد
و کدام پرنده عاشق می شود...
و سال بعد نوبت کدام انقلاب عظیم مردمیست...
مادرم
یک لیوان چای غلیظ لطفا
پسرت قلبش را
به سرطان می بخشد...
زیرا که هیچ کس چون او
یک خواهند ه ی تمام عیار نیست....
پسرت شهود کردن می داند...
این کافی نیست؟
از همین است که پی برده است...
پی برده است...
پی برده است.
که کدام پرنده از میان کوچندگان هزاران تایی...
فردا قلبش می گیرد
و کدام پرنده عاشق می شود...
در همان جنگ جهانی دوم پاره شد...
و مامان قرن
به علت استفاده از مواد آرایشی زیاد
چشمانش آنقدر کم سوست...
که نمی بیند چه بلایی سر قرن آمده...
و قرن
ناراحت است...
که محتویات زیر خشتکش
ممکن است فردا پس فردا
خنده ی دوستانش را درآورد...
و گریه می کند
که کاش به جای این همه تحصیلات....
پايان راه بود...
امشب کفش هاي ما با يک خداحافظي دردناک تمام شدند...
و به اقيانوس زديم با کشتي تو...
آهاي ناخداي خواب آلود...
کجاي اقيانوس گم شديم؟
و
فانوس هاي دريايي
کجاي اقيانوس را مبدا ناميدند
که نقشه هاي ما در بدمستي آبها مي جويندش....
من دريازده خواهم شد...
مبداء ما،در روياي پريشان مقصدمان،مثل يک پازل ناقص،
بي معناست...
من دريا زده شده ام...
هاي...
ناخدا...
خودت مي داني که براي بشر
سير تبديل غدا به گُه
از واجبات است...
و سفر...
تنها داستان کسانيست که هنگام ديدن غول چراغ..
بدون درنگ سه آرزو مي کنند...
من دريازده بودم!!!
علت،خوابش برده
و المپیک معلول ها
به طور منظم برگزار می شود...
ناجی همیشه غایب بشریت...
گفته رفقایش حاضریش را بزنند...
هه هه هه هه
چقدر ابلهانه...
این پلکان قداست که از بالا به پایین تاریک تر می شود ...
قرار است کجا را به کجا وصل کند؟
و اگر قرار است جایی را به جایی وصل کند...
پس چرا هنوز داریم درجا می زنیم...
آه ازاین پلکان قداست...
آقای پزشک
لطفا یک خدای مناسب تر برای من بسازید...
تا به کی این خدا را با ذره بین ببینم؟
بخواب...
عروسکی که هیچ کس بیداریت را شهادت نداد...
و هیچ کس ندید که «لالایی»...
یک گفتگوی سرکش شبانه است...
آه...
این شمع را یارای ماندن نیست...
بخواب...
که قصه های نیمه شبانه ی نیمه کاره...
هنگام خواب
به رویاهایی بدل می شوند
که کسی باورشان نمی کند...
من بیدار خواهم ماند...
و با فنجان های چای غلیظ
به جنگ تاریخ می روم...
و هر آنچه ایستاست را...
در خواهم کوفت...
هر آنچه تاکنون ایستاست!
صبح که بیدار شوی...
بهار برایت آورده ام...
البته نه از آنهایی که توی بازار نوروز پیدا می شود...
بهارهای چینی ارزان قیمت!
بهاری که زمستانش سرمای نگاه خودم بود....
منظورم را می فهمید که؟...
دوباره واژه ی ناکاراییست..
تنها می توان گفت:..."به یک باره"...
روزهایی...
روزهایی که جعبه های شانسی روی دست دستفروشان،باد کند...
روزهایی که اجتماع کثیر اُمُلان ویترین خوار...
از مقایسه خویشتنِ حقیرشان با مانکن ها به ستوه آیند...
روزهایی که هیچ پیراهنی برازنده ی یک صورت آگاه نباشد...
روزهایی که زن یک بوم نقاشی است...
و مرد یک نقاش تازه کار جدول های خیابان های بی اهمیت فقیر نشین...
به یکباره
رقص ماده و تاریکی پایان میابد
آن روز!
دیگر یک گل
به هدیه شدن تن در نمی دهد آن روز...
و زن برای مرد یک داستان اساطیریست آن روز ...
و هر مرد...برگ آغازین فصلی مجزا از کتاب تاریخ ، آن روز...
و زمان دیگر نه آن کودک نابالغ و کودن...که همچون مسافر بی توشه ای پیش می رود
که می داند به کجا نمی رود!
رفیق....
آن روز من...
روز بی تفاوتی را می آغازم...
زیرا "آن روز" هم....
به سادگی تلفظ لغت "جماعت"...
مبدل به "روزهایی" می شود...
وشعر من مانند یک گیاه خودرو قد می کشد...